"We keep moving forward, opening new doors, and doing new things, because we're curious and curiosity keeps leading us down new paths."
-Walt Disney
گفتا کجاست ایمن، گفتم به کوی عشقت
الان که اینجا در یکی از کلاسهای دانشگاه نشستم، نهارم بغل دستمه، سه تا گازم ازش زدم.
الان که دیگه حسابش از دستم در رفته که چند وقته که اینجام،
الان که اگر پروازم را معلق نکرده بودم، سه روز بود که برگشته بودم ایران، نشسته بودم ور دل مامانم.
الان،
متاثر از ماوقع چند ماهی که گذشت و آسمان سه هزار مرتبه زمین آمد و زمین سه هزار و یک مرتبه به آسمان رفت، تا دست آخر، آسمان به زمین آمدن و زمین به آسمان رفتن برای ما عادی شد،
به سبب هزار باری که دنیا را آب برد و چشمه ی خورشید خشکید و زندگی، این بادبان شکسته، زورق به گل نشسته، به بن رسید، و به ته ته ته دیگ خورد آنطور که از چشممان افتاد،
تلپی افتاد و این همه شد و همه اش خواهد شد تا بفهمیم، همانی که بالاتر به فونت درشتر نوشتم، و شایسته آنکه همانی بکنیم که این پایین به فنت درشت نوشتم.
گفتم که چونی آنجا، گفتا در استقامت

I'm so fast
that last night I turned off the light switch in my hotel room
and was in bed before the room was dark
آیین تقوا ما نیز دانیم
لیکن چه چاره، با بخت گمراه
امشب سرم به زیر بود و داشتم با تمام حواس به تجزیه تحلیل عکس العمل احتمالی یکی از اساتید می پرداختم، هوای ملسی بود و پیاده روی اجباری از مترو تا خانه را مصفا می کرد ولی قضیه ی استاده مهمتر بود و من رل و پاسخ خودم را به هر عکس العمل محتمل از پیش آماده و تمرین میکردم.
چهار راه اول را غرق فکر بودم و بی خیال از او رد شدم، سر کوچه بعدی که سزاوار بود بایستم و اطراف را یک نظر مراقبه کنم، هم یک کلمه انگلیسی دور زبانم بود و همچنان بی توجه عبور کردم، خم ناز و مبارکی به قامت جاده ی مترو تا منزل هست که آن را هم شنا کنان در خیالاتم، به آخر رساندم از پیاده رو به سواره رو رفتم تا از پس آخرین کوچه به سوی خانه راه را کج کنم که از فکرم گذشت :
نکند یک ماشین با ترمز خراب یا یک راننده با حواس پرت در این آخر هفته ای که بسیار هم متداول است، کارم را یک سره و نقشه هایم را باد هوا کند؟
فوری برگشتم تا پشت سر را بپایم،
ماه بود، ایستاده برابرم، سفید، درخشان، زیبا و به قرص تمام، نفسم گرفت. احساس کردم اینبار حدقه ی سفید و بزرگ ماه در چشم تیره ی آسمان، به آن عظمت، خیره خیره مرا می پاید. پلک نمی زد، پر جذبه در عین حال مهربان و صبور، می توانست چشم مادر، چشم بابا ... یا شاید خود خدا بود.
چشم در چشم بزرگ ماه، یادم آمد : دنیا ملک خداست، استاد کیه؟
از چهار ماه پیش که کشور را برای تحصیلات تکمیلی،به قصد فرنگ ترک کردم. هر روز و هر شب صد ها فکر و خیال به سرم آمد و رفت، خیلی از تصورات، واهی از آب درآمد و خیلی از واقعیات رخ نمود و حساب خیل چیز ها هم معلومم شد، و هر لحظه در اقیانوسی از عدم قطعیات و مجهولات شنا کردم، خسته شدم، چند قلوپ مزخرفات خوردم و دست آخر،
حالا ساحل نصف نیمه پیداست...
* برای باز نگه داشتن درب اتاقی که برای آماده سازی پروژه ی درس اتوماسیون اختصاص داده شده، 56 ساعت بلا انقطاع شیفت دادیم و کار کردیم تا برای شنبه و یکشنبه درب آزمایشگاه باز بماند. ترم رسما سه روز پیش تمام شده ولی پس فردا روز ارائه ی پروژه ی نهایی است، جمعه شب ساعت 4 صبح (وقتی رونق کلوپ های دو تا خیابان بالا تر تازه داشت کم میشد) من روی کاناپه های سالن طبقه دهم Hall Building خوابم برد و شگفتا که مثل شات های سحرآمیز فیلم ها با صدای جارو برقی تمیز کار ساعت 8 صبح فردا بیدار شدم.
به سر کردن در این اقیانوس مجهولات فقط اینقدر تا خود خود رویاهای آکادمیک من فاصله داشت، آن شب منتظرم بودم تا خیلی زود پری دریاییش را هم ملاقات کنم، حیف که خوابم در ربود.




